دُنــ🌙ـیــآیـِِـ یِکـ🍭 مَلـَکـ👸🏻ـه

آخرین فعالیت‌های دُنــ🌙ـیــآیـِِـ یِکـ🍭 مَلـَکـ👸🏻ـه

درباره دُنــ🌙ـیــآیـِِـ یِکـ🍭 مَلـَکـ👸🏻ـه

دُنــ🌙ـیــآیـِِـ یِکـ🍭 مَلـَکـ👸🏻ـه

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۹
8:44

 

الکترومتر طراحی شده توسط پیر کوری، دهه ۱۸۸۰.

در سال ۱۸۹۵، ویلهلم رونتگن موفق به کشف اشعه ایکس شد. با این‌حال، سازوکاری که در پس نحوه ایجاد آن بود، به‌صورت کامل شناخته نشد.[۱۹] در سال ۱۸۹۶، هانری بکرل کشف کرد که اورانیوم از خود پرتوهایی ساطع می‌کند که از لحاظ قدرت نفوذ شبیه اشعه ایکس هستند.[۱۹] او نشان داد که این تابش، برخلاف فسفرسانس، به منبع خارجی انرژی وابسته نیست و به‌نظر می‌رسد که به‌صورت خودبخود از اورانیوم منتشر می‌شود. ماری کوری که تحت تأثیر این دو کشف قرار داشت، تصمیم گرفت تا آنجا که از لحاظ تحقیقاتی میسر است، اشعه ساطع شده از اورانیوم را به‌عنوان یک رساله تحقیقاتی مورد بررسی قرار دهد.[۱۰][۱۹]

او از روش نوآورانه‌ای برای بررسی نمونه‌های مورد نظر استفاده کرد. ۱۵ سال پیشتر، همسر او، پیر کوری و برادرش موفق به توسعه نوعی الکترومتر شدند؛ ابزاری حساس برای سنجش میزان بار الکتریکی.[۱۹] ماری با استفاده از الکترومتری که همسرش ساخته بود، موفق شد کشف کند که پرتوهای ساطع شده از اورانیوم موجب می‌شوند که هوای اطراف نمونه رسانای جریان الکتریسته شود. با کمک این روش، اولین نتیجه‌ای که به‌دست‌آورد، این بود که متوجه شد فعالیت یک ترکیب حاوی اورانیوم، به میزان خلوص اورانیوم آن بستگی دارد.[۱۹] او فرض کرد که تابش حاصل از برهم‌کنش برخی از مولکول‌های موجود در نمونه نیست و ناشی از خود اتم‌ها است.[۱۹] این فرضیه قدمی مهم در ابطال این فرضیه بود که اتم‌ها نامرئی هستند.[۱۹][۲۰]

در سال ۱۸۹۷، دختر او، ایرن متولد شد. برای حمایت از خانواده، ماری تدریس در دانشگاه مدرسه عالی نرمال را به‌عهده گرفت.[۱۴] او فاقد یک آزمایشگاه اختصاصی بود و مجبور بود که اغلب تحقیقات خود را در یک انبار تغییر کاربری داده شده در نزدیکی دانشگاه انجام دهد.[۱۴] این انبار که قبلاً از آن به‌عنوان اتاق تشریح برای دانشجویان پزشکی استفاده می‌شد، تهویه مناسب نداشت و حتی در مقابل آب نیز نفوذناپذیر نبود.[۲۱] در آن زمان، ماری و دیگران از مضرات قرار داشتن در معرض امواج رادیواکتیو ناآگاه بودند و همین باعث می‌شد که آنها بدون پوشش مناسب با مواد رادیواکتیو در تماس باشند. دانشگاه مدرسه عالی نرمال تحقیقات ماری را از لحاظ مالی حمایت نمی‌کرد، اما ماری توانست کمک‌هزینه‌هایی از طرف شرکت‌های ریخته‌گری و استخراج معدنی و همچنین سایر سازمان‌های دولتی و غیردولتی دریافت کند.[۱۴][۲۱][۲۲]

مطالعات سیستماتیک ماری بر روی دو کانی معدنی اورانینیت و توربرنیت بود.[۲۱] او با کمک الکترومتر نشان داد که اورانینیت چهار برابر خود اورانیوم دارای فعالیت رادیواکتیو است و این مقدار برای توربرنیت است. او بر اساس این نتایج، نتیجه گرفت که که اگر نتایج قبلی در مورد رابطه میان مقدار اورانیوم و میزان فعالیت آن صحیح باشد، در نتیجه این کانی معدنی باید دارای مقادیر کمی از ماده دیگری باشند که در مقایسه با اورانیوم، به‌مراتب فعالیت بیشتری دارد.[۲۱][۲۳] ماری جستجوی هدفمند خود را برای یافتن ماده جدید دارای تابشی رادیو اکتیو آغاز کرد و سرانجام در سال ۱۸۹۸ موفق به کشف عنصری رادیواکتیو شد که امروزه آن را با نام توریوم می‌شناسیم.[۱۹] پیر کوری به‌صورت عمیقی تحت تأثیر کشفیات ماری قرار گرفت و این تأثیر و شیفتگی به‌جایی رسید که در اواسط سال ۱۸۹۸، پیر تصمیم گرفت کارش در زمینه بلورها را رها کند و به ماری بپیوندد.[۱۴][۲۱]

پیر و ماری در آزمایشگاه، حدود ۱۹۰۴.

ماری از اهمیت فوق‌العاده زیاد این کشف آگاه بود و لزوم انتشار هرچه سریع‌تر آن آگاه بود و بنابراین این موضوع در را اولویت کاری خود قرار داد. اهمیت چاپ سریع این کشف از آنجا بر ماری آشکار بود که به یاد داشت اگر هانری بکرل تنها چند روز در ارائه اکتشافش در مورد رادیواکتیویته به فرهنگستان علوم فرانسه تعلل می‌کرد، اعتبار آن اکتشاف مهم (و حتی جایزه نوبل مربوط به آن) به سیلوانوس تامپسون تعلق می‌گرفت. با آگاهی از این، او با نوشتن مقاله‌ای به شرح مختصری از کارش پرداخت و آن را در ۱۲ آوریل سال ۱۸۹۸ با کمک استاد سابقش گابریل لیپمن، به فرهنگستان ارائه کرد.[۲۴] با این‌حال، اگرچه هانری با چاپ سریع‌تر مقاله‌اش در باب رادیواکتیویته موفق به شکست دادن تامپسون در این زمینه شد، اما ماری کوری موفق به این مهم و نشان دادن این که توریم مانند اورانیوم، دارای تابش امواج رادیواکتیو است، نشد، چرا که گرهارد کارل اشمیت، شیمی‌دان آلمانی دو ماه زودتر مقاله خود در این زمینه را در برلین منتشر کرده بود.[۲۵]

«ایده‌هایش متعلق به خودش بود، هیچ‌کسی در فرموله کردن آن‌ها به او کمک نکرد و اگرچه نظر همسرش را هم دربارهٔ آنها جویا شد، با این‌حال او به‌صورت کاملاً آشکاری مشخص کرد که ایده‌ها منحصراً متعلق به او بوده‌است. او بعداً این حقیقت را دوبار در نگارش زندگی‌نامه همسرش بیان کرد تا هرگونه ظن و گمانی در این باره را از بین ببرد. این موضوع احتمالاً به این خاطر بوده‌است که او در مرحله‌ای از تحقیقاتش به این موضوع پی برده که سایر دانشمندان نخواهند پذیرفت یا برایشان بسیار دشوار خواهد بود که قبول کنند یک زن بتواند چنین ایده‌های بکر و دست اولی ارائه کند.[۲۶]»

—رابرت ویلیام رید[r]

در آن زمان هیچ‌کسی در دنیای فیزیک متوجه نشد که ماری در مقاله‌ای که منتشر کرد به چه حقیقتی اشاره کرده‌است، حقیقتی که نشان می‌داد فعالیت اورانینیت و توربرنیت چه مقدار بیش‌تر از خود اورانیوم است. این حقیقت یک دستاورد فوق‌العاده بود، چراکه منجر به این باور شد که این کانی‌ها حاوی عنصری با فعالیتی بیشتر در مقایسه با خود اورانیومند. او بعداً به‌یاد می‌آورد که در آن زمان چقدر شور و اشتیاق داشت که این فرضیه را در سریع‌ترین زمان ممکن به اثبات برساند.[۲۵] در ۱۴ آوریل ۱۸۹۸، کوری به‌صورت خوش‌بینانه‌ای، ۱۰۰ گرم از نمونه اورانینیت را توزین کرد و سپس با کمک هاون آن را سایید. در آن زمان آنها نمی‌دانستند، آن چیزی که به دنبال آن هستند، آنقدر میزانش اندک است که برای رسیدن به مقدار اندکی از آن به چندین تن سنگ معدن نیاز است.[۲۵]

در ژوئیه ۱۸۹۸، کوری و همسرش مقاله‌ای مشترک به چاپ رساندند که از وجود عنصری به نام پولونیوم حکایت داشت، نامی که به افتخار زادگاه ماری انتخاب شده بود.[۱۰] در ۲۶ دسامبر ۱۸۹۸، کوری‌ها از وجود عنصر دیگری پرده برداشتند که نامش را رادیم نهاده بودند که این نام برگرفته از واژه‌ای لاتین برای اشعه[s] بود.[۱۴][۲۱][۲۷] علاوه‌بر این، کوری‌ها در مسیر تحقیقاتشان، واژه رادیواکتیویته را برای اولین بار به‌کار بردند و آن را ترویج کردند.[۱۰]

کوری‌ها برای این که دستاوردهایشان بدون هیچ شک و شبه‌ای به اثبات برسانند، تلاش کردند که عنصرهای پولونیوم و رادیوم را به‌صورت خالص تهیه کنند.[۲۱] اورانینیت یک کانی پیچیده‌است که جداسازی شیمیایی اجزای آن کاری بسیار طاقت فرسا است. کشف پولونیوم نسبتاً راحت‌تر بود، چراکه از این عنصر از لحاظ شیمیایی مشابه عنصر بیسموت بود و پولونیوم تنها عنصر بیسموت مانند موجود در سنگ‌های معدن مورد بررسی بود.[۲۱] با این‌حال، رادیوم داستان متفاوتی داشت و خالص سازی آن دشوارتر بود. این عنصر بیشتر شبیه باریوم بود و سنگ معدن اورانینیت حاوی هردو بود. تا سال ۱۸۹۸، موفق به تهیه مقادیر بسیار ناچیزی از رادیوم شدند، با این‌حال تهیه رایوم خالص و عدم آغشته به باریوم دست نیافتنی به‌نظر می‌رسید.[۲۸] کوری‌ها روشی بسیار طاقت فرسا و دشوار برای جداسازی رادیوم با کمک روش‌های مختلف تبلور مجدد به‌کار گرفتند. سرانجام و در سال ۱۹۰۲، آنها موفق شدند که از یک تن سنگ معدن اورانینیت به حدود ۰/۱ گرم رادیوم کلرید برسند. ماری در سال ۱۹۱۰ موفق شد که رادیوم خالص فلزی را تهیه کند.[۲۱][۲۹] با این‌حال، او هرگز موفق به خالص‌سازی و جداسازی عنصر پولونیوم که دارای نیمه‌عمری برابر ۱۳۸ روز بود، نشد.[۲۱]

بین سال‌های ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۲، کوری‌ها بیش از ۳۲ مقاله مشترک یا انفرادی منتشر کردند که از جمله آنها مقاله‌ای بود که به این موضوع می‌پرداخت که قرار گرفتن در معرض رادیوم موجب می‌شود سلول‌های سرطانی زودتر از سلول‌های معمولی کشته شوند.[۳۰]

در سال ۱۹۰۰، ماری کوری به اولین زن عضو دانشکده در دانشگاه مدرسه عالی نرمال تبدیل شد و همسرش نیز به عضویت دانشگاه پاریس درآمد.[۳۱][۳۲] در ۱۹۰۲، به‌خاطر مرگ پدرش به لهستان سفر کرد.[۱۴]

در سال ۱۹۰۳، با کمک گابریل لیپمن به‌عنوان استاد راهنما، ماری کوری موفق به اخذ مدرک دکتری خود از دانشگاه پاریس شد.[۱۴][۳۳] در آن سال، ماری و همسرش برای ایراد سخنرانی در مورد رادیواکتیویته به مؤسسه سلطنتی دعوت شده بودند، اما به این خاطر که او یک زن بود، از سخنرانی او جلوگیری شد و پیر به‌تنهایی به سخنرانی در این زمینه پرداخت.[۳۴] در همین زمان، صنعت جدیدی بر پایه رادیوم شروع به‌کار کرد.[۳۱] کوری‌ها کشف خود را ثبت اختراع نکردند و تنها سود اندکی از این تجارت پرسودی که تازه به راه افتاده بود، کسب کردند.[۲۱][۳۱]

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۹
8:42

در دسامبر ۱۹۰۳، فرهنگستان پادشاهی علوم سوئد جایزه نوبل فیزیک را « «به پاس خدمات ارزنده در تحقیقات در زمینه رادیواکتیویته که توسط پروفسور هانری بکرل کشف شد» به‌صورت مشترک به ماری کوری، پیر کوری و هانری بکرل اعطا کرد.[۱۴] در ابتدا، کمیته انتخاب برندگان جایزه نوبل، تصمیم گرفته بود که جایزه نوبل تنها به پیر کوری و هانری بکرل تعلق بگیرد، با این‌حال، یکی از اعضای کمیته با نام ماگنوس گوستا میتاگ-لفلر[t] که ریاضی‌دان و مدافع حقوق زنان دانشمند بود، پیر کوری را از موضوع آگاه کرد و با شکایتی که پیر در این زمینه انجام داد نهایتاً مقرر شد که نام ماری کوری نیز در بین برندگان جایزه اضافه شود.[۳۵] ماری کوری با دریافت این جایزه نوبل به اولین زن در تاریخ علم تبدیل شد که موفق به کسب جایزه نوبل شد.[۱۴]

  • پرتره ماری کوری در زمان دریافت جایزه نوبل ۱۹۰۳

  •  
  • دیپلم جایزه نوبل ۱۹۰۳

«مادام کوری فوق‌العاده باهوش است اما روحی مانند شاه‌ماهی دارد، به این معنی که او فاقد هرگونه احساس خوشی یا اندوه است. تقریباً تنها راهی که او احساسات خود را بیان می‌کند این است که به سمت چیزهایی بروید که او دوست ندارد. او دختری (به‌نام ایرن) دارد که حتی از او هم بدتر است، مثل یک سرباز پیاده‌نظام. البته او (ایرن) هم فوق‌العاده با استعداد است.[۳۶]»

—آلبرت اینشتین

ماری و همسرش برای گرفتن جایزه نوبل به استکهلم نرفتند که این موضوع چند علت داشت؛ مشغله زیاد آنها در انجام تحقیقات، عدم تمایل پیر به حضور در مراسم عمومی و مورد بعدی این بود که پیر احساس بیماری می‌کرد.[۳۴][۳۵] باتوجه به این‌که مراسم نوبل به دو سخنران نیاز داشت، ماری در نهایت پذیرفت که در سال ۱۹۰۵ به سوئد سفر کند.[۳۵] جایزه نقدی اعطا شده موجب شد که کوری‌ها بتوانند اولین دستیار آزمایشگاه خود را استخدام کنند.[۳۵] پس از اعطای جایزه نوبل به کوری‌ها، دانشگاه جنو به پیر کوری پیشنهاد کار داد و دانشگاه پاریس نیز او را به سمت استادی ارتقا داد و به او کرسی فیزیک اعطا کرد. با تمام این اوصاف کوری‌ها هنوز فاقد یک آزمایشگاه مناسب بودند.[۱۴][۳۱][۳۲] بعد از اعتراض پیر کوری به این وضع، دانشگاه پاریس با خواسته او موافقت کرد و برای آن‌ها آزمایشگاه جدیدی تأسیس کرد، آزمایشگاهی که کار آماده‌سازی آن تا سال ۱۹۰۶ طول کشید.[۳۵]

در دسامبر ۱۹۰۴، دومین فرزند ماری کوری به‌نام ایو کوری متولد شد.[۳۵] ماری یک معلم خصوصی استخدام کرد تا به دخترانش زبان لهستانی را آموزش دهد.[۳۷]

در ۱۹ آوریل ۱۹۰۶، پیر کوری بر اثر تصادف در خیابان کشته شد. او در زیر باران شدید در حال عبور از خیابان رو دافین[u] بود که با یک درشکه برخورد کرد و عبور درشکه از روی سر پیر، موجب شکسته شدن جمجمه و مرگ او شد.[۱۴][۳۸] این حادثه برای ماری بسیار سهمگین بود؛ به‌طوری که او را دچار بحران عاطفی کرد.[۳۹] در ۱۳ مه ۱۹۰۶، دپارتمان فیزیک دانشگاه پاریس تصمیم گرفت تا کرسی استادی فیزیک متعلق به پیر کوری را به ماری اعطا کند. ماری آن را پذیرفت، به این امید که با ساخت یک آزمایشگاه بسیار پیشرفته، بتواند یاد همسرش را گرامی بدارد.[۳۹][۴۰] او اولین زنی بود که موفق شد در دانشگاه پاریس به سمت استادی برسد.[۱۴]

اگرچه تلاش ماری کوری برای ساخت آزمایشگاهی جدید در دانشگاه پاریس به پایان نرسید، با این‌حال، چند سال بعد او به سمت ریاست مؤسسه رادیوم[v] رسید که امروز با نام مؤسسه کوری[w] شناخته می‌شود؛ آزمایشگاهی برای مطالعه رادیواکتیویته که توسط انستیتو پاستور و دانشگاه پاریس برای او ساخته شده بود.[۴۰] ایده ساخت چنین آزمایشگاهی به سال ۱۹۰۹ بازمی‌گردد؛ زمانی که پیر پاول امیل روکس، مدیر انستیتو پاستور، از دیدن این که دانشگاه پاریس فضای مناسبی برای ماری فراهم نمی‌کند، دلسرد شد و به ماری پیشنهاد کرد که انستیتو پاستور بیاید.[۱۴][۴۱] تنها زمانی که ماری تهدید به ترک دانشگاه پاریس کرد، دانشگاه سرانجام موافقت خود را برای احداث آزمایشگاه مشترکی با انیستیتو پاستور برای کوری اعلام کرد.[۴۱]

اولین کنفرانس سولوی (۱۹۱۱)، ماری کوری (نشسته در سمت راست) در حال مشورت با هنری پوانکاره.
افراد ایستاده از راست:پل لانژون (نفر اول)، آلبرت انیشتین (نفر دوم)، ارنست رادرفورد (نفر چهارم)

در سال ۱۹۱۰، کوری موفق به خالص‌سازی رادیوم شد و علاوه‌بر این، استانداردی بین‌المللی برای تابش رادیواکتیو تعریف کرد که سرانجام به احترام او و همسرش کوری نامیده شد.[۴۰] با این وجود، در ۱۹۱۱، فرهنگستان علوم فرانسه به‌خاطر یک[۱۴] یا دو رای کمتر،[۴۲] از انتخاب او به‌عنوان عضو فرهنگستان خودداری کرد. فردی که به‌جای ماری انتخاب شد، مخترعی به نام ادوار برانلی بود که به گولیلمو مارکونیدر اختراع تلگراف بی‌سیم کمک کرده بود.[۴۳] بیش از نیم قرن طول کشید تا بالاخره یک زن بتواند در سال ۱۹۶۲ به عضویت فرهنگستان علوم فرانسه درآید و او کسی نبود جز مارگریت پری که از دانشجویان دکتری ماری کوری و کاشف عنصر فرانسیوم بود.

با وجود این‌که کوری‌ها دانشمندان شناخته شده‌ای در فرانسه بودند، با این‌حال نگرش عمومی نسبت به آنها حاوی نوعی بیگانه‌هراسی و مشابه آنچه بود که منجر به ماجرای دریفوس شد و در همین راستا غالباً ماری کوری را یهودی می‌پنداشتند.[۱۴][۴۲] در طول انتخابات فرهنگستان علوم فرانسه او توسط مطبوعات جناح راست به‌عنوان یکی خارجی و خداناباور معرفی شد.[۴۲] دختر او بعداً به انتقاد از دو رویی مطبوعات فرانسوی در ترسیم تصویری غلط از مادرش پرداخت و بیان کرد که آنها وقتی ماری کوری به‌عنوان نامزد مدال افتخار فرانسه شد، با او مانند یک فرد خارجی بی‌ارزش برخورد کردند، اما زمانی که جوائز معتبر خارجی مانند جایزه نوبل را کسب کرد، از او به‌عنوان قهرمان ملی یاد کردند.[۱۴]

ماری کوری به‌همراه دخترش ایرن در مؤسسه رادیوم، سال ۱۹۱۹

در سال ۱۹۱۱، مشخص شد که ماری کوری با فیزیک‌دانی به نام پل لانژون که از شاگردان پیر کوری بود، رابطه عاشقانه طولانی مدت داشته‌است.[۴۴] لانژون مردی متأهل بود که نسبت به همسرش دچار دلسردی شده بود.[۴۲] برملا شدن این موضوع موجب شد رقبای آکادمیک ماری، در مطبوعات علیه او بنویسند. ماری کوری که در میانه دهه ۴۰ سالگی خود به‌سر می‌برد، پنج سال بزرگ‌تر از لانژون بود و در روزنامه‌ها از او به‌عنوان یک یهودی خانه خراب کن خارجی[x] یاد می‌شد.[۴۵] موقعی که این موضوع افشا شد، او در کنفرانسی در بلژیک به‌سر می‌برد و زمانی که به فرانسه برگشت، با دسته‌ای از افراد عصبانی در جلوی خانه‌اش روبرو شد. او مجبور شد برای حفاظت از خود و خانواده‌اش، به‌همراه دخترش به خانه دوستش، کمیل ماربو[y] برود.[۴۲]

شهرت بین‌المللی ماری کوری به‌خاطر دست‌آوردهایش روزافزون بود و این اعتبار به‌قدری افزایش یافت که فرهنگستان پادشاهی علوم سوئد توانست بر مخالفان اعطای دومین جایزه نوبل به ماری کوری به‌خاطر ماجرای لانژون، غلبه کند و در سال ۱۹۱۱، دومین جایزه نوبل را این‌بار در زمینه شیمی به او اعطا کند.[۶] این جایزه «به پاس خدمات او در زمینه توسعه شیمی از طریق کشف عناصر رادیوم و پولونیوم با خالص‌سازی رادیم و مطالعه ماهیت و ترکیبات این عنصر فوق‌العاده» به او تعلق گرفت.[۴۶] او اولین فرد در تاریخ علم است که موفق به کسب دو جایزه نوبل شده‌است و در کنار لینوس پاولینگ (برنده جایزه نوبل شیمی و صلح) تنها کسانی هستند که در دو زمینه مختلف موفق به کسب این جایزه شدند. جایزه نوبل دوم، موجب شد که ماری کوری بتواند دولت فرانسه را متقاعد کند که به مؤسسه رادیوم کمک کند؛ موسسه‌ای که در سال ۱۹۱۴ ساخته شد و به تحقیقات در زمینه شیمی، فیزیک و پزشکی مربوط بود.[۴۱] یک ماه پس از کسب جایزه نوبل شیمی در سال ۱۹۱۱، ماری دچار افسردگی و بیماری کلیه شد و به‌همین خاطر در بیمارستان بستری شد. تقریباً در تمام سال ۱۹۱۲، او از حضور در اجتماع خودداری کرد. با این‌حال کمی از اوقاتش را در انگلستان و در کنار دوست فیزیک‌دانش هرتا مارکس آیرتون گذارند. او در ماه دسامبر و بعد از یک وقفه ۱۴ ماهه، به آزمایشگاه خود بازگشت.[۴۶]

  • پرتره ماری کوری در زمان دریافت جایزه نوبل ۱۹۱۱

  •  
  • دیپلم جایزه نوبل ۱۹۱۱

در سال ۱۹۱۲، جامعه علمی ورشو[z] به او پیشنهاد ریاست یک آزمایشگاه جدید در ورشو را داد اما او نپذیرفت و به‌جای آن روی توسعه مؤسسه رادیوم تمرکز کرد تا این‌که در سال ۱۹۱۴ توسعه آن به پایان رسید.[۴۱][۴۶] او در سال ۱۹۱۴ به‌عنوان رئیس آزمایشگاه کوری مؤسسه رادیوم در دانشگاه پاریس انتخاب شد.[۴۷] توسعه فعالیت‌های مؤسسه با شروع جنگ جهانی اول با وقفه روبرو شد و شرایط به‌صورتی پیش رفت که اغلب محققین به ارتش فرانسه فراخوانده شدند. شروع مجدد کامل فعالیت‌های مؤسسه از ۱۹۱۹ از سرگرفته شد.[۴۱][۴۶][۴۸]

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۹
8:35

 

محل تولد ماری کوری، خیابان فرتا،[a] ورشو.

برونیسواوا اسکودوسکا و وادیسواو اسکودوسکی، والدین ماری کوری، حدود ۱۸۷۰.

وادیسواو اسکودوسکا و دختران، از سمت چپ: ماری، برونیسواوا و هلنا، سال ۱۸۹۰.

ماریا اسکودوسکا پنجمین فرزند معلم‌های شناخته‌شده‌ای به‌نام‌های برونیسواوا اسکودوسکا[b] و وادیسواو اسکودوسکی[c] بود که در ۷ نوامبر ۱۸۶۷ در شهر ورشو در پادشاهی لهستان، که خود بخشی از امپراتوری روسیه بود، متولد شد. خواهران بزرگ‌تر او، زوفیا[d] (متولد ۱۸۶۲)، برونیسواوا (متولد ۱۸۶۳) و هلنا (متولد ۱۸۶۶) و تنها برادر او جوزف (متولد ۱۸۶۳) بودند.[۴][۵]

خانواده ماری از هر دو طرف خاندان مادری و پدری، افرادی ورشکسته بودند که ثروت خود را طی اتفاقات مربوط به قیام میهن‌پرستان لهستان در جریان باز پس‌گیری استقلال لهستان از دست داده بودند.[۶] پس ماری و خواهرانش زندگی سختی را تجربه کردند.[۶] پدربزرگ پدری او، جوزف اسکودوسکا[e] مدیر دبستانی بود که زمانی بولسواس پروس نویسنده برجسته لهستانی در کودکی در آن درس خوانده بود.[۷][۸] پدر او وادیسواو اسکودوسکا، مدیر دو مدرسه راهنمایی[f] پسرانه و معلم ریاضی و فیزیک بود؛ زمینه‌هایی که ماری نیز به ادامه تحصیل در آن‌ها تمایل داشت. پس از آن‌که مقامات روسی دستورالعمل آزمایشگاهی را از مدارس لهستانی حذف کردند، وادیسواو وسایل و ادوات آزمایشگاهی مدرسه را با خود به خانه برد و در آن‌جا به آموزش دانش آموزان پرداخت.[۴] او سرانجام توسط سرپرستان روسی به‌خاطر ترویج عقاید میهن‌پرستانه اخراج و مجبور شد به حرفه‌هایی با درآمد کمتر روی آورد. وضعیت بد خانوادگی و کاهش درآمد مادر، آنها را مجبور کرد که با تبدیل کردن منزل خود به اقامت‌گاهی برای پسران، کسری مخارج خود را جبران کنند.[۴] برونیسواوا، مادر ماری، مسئولیت اداره یک مدرسه شبانه‌روزی معروف دخترانه را به‌عهده داشت، اما پس از تولد ماری، از سمتش استعفا داد.[۴] او در سال ۱۸۷۸ و در زمانی که ماری تنها ۱۰ سال داشت، بر اثر بیماری سل درگذشت.[۴] کمتر از سه سال بعد، زوفیا بزرگ‌ترین خواهر او نیز بر اثر تیفوس درگذشت.[۴] پدر ماری یک خداناباور و با این‌حال، مادرش یک کاتولیک معتقد بود.[۹] مرگ مادر و خواهر ماری باعث شد که ماری دست از اعتقاد به مذهب کاتولیک بردارد و به یک ندانم‌گرا تبدیل شود.[۲]

زمانی که او تنها ۱۰ ساله بود، ماری به مدرسه شبانه‌روزی و دخترانه سیکورسکا[g] رفت. او تحصیلاتش را در واحد دختران ادامه داد و در ۱۲ ژوئن ۱۸۸۳ با مدال طلا از این مدرسه فارغ‌التحصیل شد.[۱۰] در این زمان، او از لحاظ روحی وضع مناسبی نداشت که احتمالاً علت آن افسردگی بود.[۴] او آن سال را در حومه شهر در کنار اقوام پدرش گذارند و سال بعد را نیز به همراه پدرش در ورشو سپری کرد؛ جایی که در آن به تدریس مشغول بود.[۱۰] ماری به‌خاطر جنسیتش، نمی‌توانست در یک مؤسسه آموزش عالی ثبت نام کند و به همین علت او به همراه خواهرش برونیسواوا (که با مادر ماری هم‌نام بود)، به‌صورت پنهانی وارد دانشگاه فلایینگ شدند که دانشگاهی مخفی و پنهانی در لهستان و برای آموزش زنان بود.[۱۰][۴]

تصویری از ماری (سمت چپ) و خواهرش برونیسواوا (سمت راست)، حدود ۱۸۶۶.

ماری با خواهرش برونیسواوا توافق کرد که او مخارج تحصیل خواهرش را در زمان تحصیل در رشته پزشکی پاریس پرداخت خواهد کرد به‌شرطی که برونیسواوا نیز اقدام مشابهی را در دو سال بعد از آن در مقابل برای ماری انجام دهد.[۱۰][۱۱] در راستای عمل به چنین توافقی، به‌عنوان معلم خصوصی، تدریس را شروع کرد، ابتدا به‌عنوان معلم خانگی در ورشو و سپس به‌مدت دو سال به‌عنوان معلم خصوصی در یک خانواده ثروتمند از خویشاوندان پدرش، به‌نام زوراسکیس[h] در شهر شوشوکی[i] تدریس کرد.[۱۰][۱۱]

در زمانی که مشغول کار به‌عنوان معلم خصوصی در خانواده زوراسکیس بود او علاقه‌مند به پسر این خانواده شد که نامش کازیمیرز زوراسکیس[j] بود و بعداً به ریاضی‌دان بزرگی تبدیل شد.[۱۱] خانواده کازیمیر مخالف ازدواج پسرشان با دختری از خانواده‌ای ورشکسته بودند و کازیمیر نتوانست با آنها مخالفت کند.[۱۱] قطع ارتباط ماری با خانواده کازیمیر برای هر دو طرف غم‌انگیز بود. کازیمیرز مدتی بعد، موفق به اخذ مدرک دکتری شد و حرفه خود را به‌عنوان یک ریاضی‌دان شروع کرد. او به مرتبه استادی دانشگاه یاگیلونیا و پس از آن به ریاست دانشگاه نیز رسید.[۶][۱۲]

در آغاز سال ۱۸۹۰، برونیسواوا که چند ماه قبل با یک پزشک و فعال سیاسی لهستانی به نام کازیمیرز دوسکی[k] ازدواج کرده بود، از ماری دعوت کرد که در پاریس به آن‌ها ملحق شود. ماری دعوت را نپذیرفت، چراکه او از تأمین شهریه دانشگاه ناتوان بود و حداقل یک و نیم سال زمان نیاز داشت تا بتواند پول لازم را تهیه کند.[۱۰] او به شغل معلمی خود تا سال ۱۸۹۱ ادامه داد. پس از اتمام مطالعاتش در دانشگاه فلایینگ، به‌مدت دو سال (۱۸۹۰ و ۱۸۹۱) شروع به انجام تحقیقات علمی در موزه صنعت و کشاورزی[l] واقع در نزدیکی شهر قدیمی ورشو کرد.[۱۰][۴][۱۱] آزمایشگاه توسط جوزف بوگوسکی[m] اداره می‌شد که در دانشگاه سن پترزبورگ دستیار دیمیتری مندلیف بود.[۱۰][۱۱][۱۳]

زندگی در پاریس[ویرایش]

پیر و ماری در جلوی خانه خود در شهر سو، سال ۱۸۹۵.

در اواخر ۱۸۹۱، ماری لهستان را به مقصد فرانسه ترک کرد.[۱۴] در فرانسه او با نام ماری شناخته می‌شود و به‌همین جهت در ادامه زندگی و حتی بعد از مرگش نیز از او بیشتر با نام ماری یاد می‌شود. در پاریس ماری به‌صورت موقت در کنار خواهر و شوهر خواهرش زندگی کرد تا این‌که برای مطالعه فیزیک، شیمی و ریاضیات در دانشگاه پاریس در سال ۱۸۹۱ ثبت نام کرد و پس از آن اتاقی زیرشیروانی را در نزدیکی دانشگاه برای خودش اجاره کرد.[۱۵][۱۶] او سعی کرد با شرایط بسیار بد اقتصادی که داشت مدارا کند و تحصیلش را رها نکند؛ به‌طوری که در زمستان از شدت سرما مجبور بود چندین لباس بر روی هم بپوشد تا گرم شود. او گاهی طوری در مطالعاتش غرق می‌شد که فراموش می‌کرد غذا بخورد.[۱۶]

ماری در طول روز درس می‌خواند و در عصرها تدریس می‌کرد تا بتواند به زحمت هزینه‌هایش را تأمین کند. در سال ۱۸۹۳، او موفق به گرفتن مدرک در رشته فیزیک شد و شروع به کار در آزمایشگاه صنعتی گابریل لیپمن کرد. در همین زمان، او تحصیلش در دانشگاه پاریس را با استفاده از کمک هزینه‌ای که گرفته بود، ادامه داد و موفق به گرفتن مدرک دوم در سال ۱۸۹۴ شد.[۱۰][۱۶][الف]

او فعالیت کاری خود را در پاریس و با تحقیق بر روی خواص مغناطیسی فولادهای مختلف شروع کرد که توسط انجمن مشوق صنعت ملی[p] سفارش داده شده بود.[۱۶] در همان سال بود که پیر کوری وارد زندگی ماری اسکودوسکا شد و علاقه به علوم طبیعی این دو را به یکدیگر نزدیک کرد.[۱۷] پیر کوری در مؤسسه آموزش عالی شیمی و فیزیک صنعتی شهر پاریس معلم فیزیک بود.[۱۰] آنها توسط فیزیک‌دان لهستانی جوزف ویروز-کوالسکی[q] به یکدیگر معرفی شدند. کوالسکی می‌دانست که ماری به‌دنبال فضای آزمایشگاهی بزرگ‌تری است و چون تصور می‌کرد که پیر کوری به چنین چیزی دسترسی دارد، این دو را با یکدیگر آشنا کرد.[۱۰][۱۶] در واقع، اگرچه پیر کوری آزمایشگاه بزرگی نداشت، با این‌حال او می‌توانست برای ماری اسکودوسکا فضایی فراهم کند تا او تحقیقاتش را آغاز کند.[۱۶]

شور دوجانبه موجود در ماری و پیر برای علم، موجب نزدیک شدن بیشتر آنها شد و آنها کم‌کم به یکدیگر علاقه‌مند شدند.[۱۰][۱۶] سرانجام، پیر کوری از ماری درخواست ازدواج کرد. اما در مرتبه اول ماری آن را نپذیرفت؛ چراکه او هنوز قصد داشت به کشور خودش یعنی لهستان بازگردد. با این‌حال، پیر کوری به او گفت که حاضر است همراهش به لهستان برود، حتی اگر مجبور شود برای امرار معاش در لهستان، تنها زبان فرانسوی درس بدهد. در همین‌حال، برای تعطیلات تابستان سال ۱۸۹۴، ماری به ورشو بازگشت؛ جایی که او توانست خانواده خود را ملاقات کند.[۱۶] اگرچه او در این خیالات به سر می‌برد که می‌تواند در زمینه علمی مورد علاقه‌اش در لهستان مشغول به فعالیت شود، اما درخواست او برای کار در دانشگاه یاگیلونیا، صرفاً برای این او یک زن بود، رد شد.[۶] پیر کوری برای او نامه‌ای نوشت و ماری را متقاعد کرد که برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری به پاریس بازگردد.[۱۶] با اصرار ماری، پیر تحقیقات خود را در زمینه مغناطیس ادامه داد و در ۱۸۹۵ موفق به کسب مدرک دکتری شد. او در ادامه موفق به کسب کرسی استادی در دانشگاه شد.[۱۶] یکی از طعنه‌هایی که امروزه به پیر زده می‌شود، با این مضمون است که ماری اسکودوسکا بزرگ‌ترین کشف پیر کوری بوده‌است.[۶] در ۲۶ ژوئیه ۱۸۹۵، پیر و ماری با یکدیگر در شهر سو ازدواج کردند.[۱۸] آن‌ها هیچ‌کدام به برگزاری مراسم ازدواج مذهبی اعتقاد نداشتند[۱۰][۱۶] و ماری برخلاف رسم متداول پوشیدن لباس سفید توسط عروس، از لباسی با رنگ آبی تیره استفاده کرد؛ لباسی که می‌توانست تا سالها از آن به‌عنوان روپوش آزمایشگاه استفاده کند.[۱۶] آنها دو زمان فراغت را با یکدیگر سپری می‌کردند: یکی سفرهای طولانی با دوچرخه و دیگری سفرهای خارج از کشور که این حتی موجب نزدیکی بیشتر این دو نیز شد. ماری در وجود پیر، عشقی تاره یافته بود، یک شریک، یک همکار علمی که می‌توانست به او تکیه کند.[۶]

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۹
8:32

ماری کوری با نام کامل ماریا اسکودوسکا کوری (لهستانی: Marie Skłodowska-Curie؛ ۷ نوامبر ۱۸۶۷ – ۴ ژوئیه ۱۹۳۴) یا ماریا سالومیا کوری که به نام مادام کوری نیز شناخته می‌شود، فیزیک‌دان و شیمی‌دان لهستانی-فرانسوی و از پیشگامان پژوهش در زمینه‌ رادیواکتیویته بود. ماری در سال ۱۹۰۳ به طور مشترک با همسرش، پیر کوری و فیزیک‌دانی به‌نام هانری بکرل، موفق به کسب جایزه نوبل در فیزیک شد. پس از آن و در سال ۱۹۱۱ موفق شد یک بار دیگر جایزه نوبل را این بار در زمینه شیمی و به‌تنهایی کسب کند. او اولین زنی بود که موفق به کسب جایزه نوبل شد و همچنین اولین فردی بود که توانست جایزه نوبل را در دو زمینه‌ مختلف علمی دریافت کند. ماری یکی از اعضای خانواده کوری بود که در مجموع موفق به کسب شش جایزه نوبل شدند. او همچنین اولین زنی بود که موفق به کسب کرسی استادی دانشگاه در دانشگاه پاریس شد و در سال ۱۹۹۵ تبدیل به اولین زنی شد که به پاس شایستگی‌ها و دستاوردهایش در پانتئون دفن شد.

ماری کوری در ورشو متولد شد؛ شهری که در آن زمان در پادشاهی لهستان قرار داشت. این پادشاهی خود بخشی از امپراتوری روسیه بود. او در دانشگاه فلایینگ که به‌طور پنهانی در ورشو دایر بود، تحصیل کرد. در سال ۱۸۹۱ و در سن ۲۴ سالگی به همراه خواهر بزرگ‌ترش، برونیسواوا برای تحصیل به پاریس رفت و موفق به کسب مدرک آموزش عالی و انجام تحقیقات علمی خود شد.

توسعه نظریه رادیواکتیویته و ترویج اصطلاح رادیواکتیویته، توسعه تکنیک‌های خالص‌سازی ایزوتوپ‌های رادیواکتیو و کشف دو عنصر به‌نام‌های پولونیوم و رادیوم از جمله دستاوردهای اصلی او به‌شمار می‌روند. تحت نظارت او، اولین مطالعات علمی انجام شده بر روی درمان تومورهای سرطانی با استفاده از ایزوتوپ‌های رادیواکتیو به انجام رسید. او مؤسسه‌های کوری را در پاریس و ورشو بنیان نهاد که امروزه مراکز مهمی در تحقیقات پزشکی به‌شمار می‌آیند. در طول جنگ جهانی اول، پرتونگاری قابل حمل را توسعه داد تا با کمک آن امکان تصویربرداری اشعه ایکس در بیمارستان‌های صحرایی دایر شده در مناطق جنگی مهیا شود.

به‌عنوان یک شهروند فرانسه، ماری اسکودوسکا کوری دارای دو نام خانوادگی بود و از این طریق هیچ‌گاه هویت لهستانی خود را از دست نداد. او به دخترانش زبان لهستانی را یاد داد و آن‌ها را با خود به لهستان می‌برد. او همچنین نام یکی از عناصری که کشف کرده بود را بر اساس نام کشور زادگاهش، پولونیوم نام نهاد.

ماری کوری سرانجام بر اثر کم‌خونی آپلاستیک، ناشی از قرار گرفتن طولانی مدت در معرض رادیواکتیویته در طول سالها تحقیقاتش در این زمینه، به‌خصوص در زمانی که در بیمارستان‌های صحرایی در جنگ جهانی اول مشغول به کار بود، در سال ۱۹۳۴ و در سن ۶۶ سالگی در بیمارستانی در فرانسه درگذشت.

ماری کوری
Marie Curie c1920.jpg

ماری کوری در حدود سال ۱۹۲۰

زادهٔماریا اسکودوسکا کوری
۷ نوامبر ۱۸۶۷
ورشو، لهستان کنگره، امپراتوری روسیه[۱]
درگذشت۴ ژوئیهٔ ۱۹۳۴ (۶۶ سال)
پاسی، اوت سووآ، فرانسه
علت درگذشتکم‌خونی آپلاستیک
شهروندی
  • لهستان (با تولد)
  • فرانسه (با ازدواج)
محل تحصیلدانشگاه پاریس
مؤسسه آموزش عالی شیمی و فیزیک صنعتی شهر پاریس
شناخته‌شده برای
همسر(ها)پیر کوری (ا. ۱۸۹۵–۱۹۰۶)
فرزندان

🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹

جایزه(ها)

 

 

Nobel Prize.png جایزه نوبل فیزیک (۱۹۰۳)
مدال دیوی (۱۹۰۳)
جایزه ویلارد گیبس (۱۹۰۳)
مدال ماتئوچی (۱۹۰۴)
مدال الیوت کرسون (۱۹۰۹)
مدال آلبرت (۱۹۱۰)

🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹

پیشینه علمی                   جایزه نوبل شیمی (۱۹۱۱)

🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹

رشته(های) فعالیت

فیزیک، شیمی

🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹

محل کار

دانشگاه پاریس
مدرسه عالی نرمال
کمیته بین‌المللی همکاری اندیشمندانه

🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹

استاد راهنماگابریل لیپمن
دانشجویان دکتری وی

امیل آنقیو
اسکار مورنو
مارگریت پری
آندره-لویس دبیرن

🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹

دینبی‌دین، ندانم‌گرا[۲][۳]
امضاء
Marie Curie signature.svg
یادداشت‌ها

او تنها کسی است که موفق به کسب جایزه نوبل در دو رشته مختلف علمی شده‌است.

دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹
11:31

در سن ۱۳ سالگی، او به صورت جدی‌تری به فلسفه (و موسیقی) علاقه پیدا کند.[۱۴] به او کتاب نقد خرد محض از کانت پیشنهاد شد که باعث شد کانت فیلسوف مورد علاقه او شود. معلم او در این باره می‌گوید: در آن زمان، او فقط یک کودک بود؛ کودکی ۱۳ ساله. اما مشغول خواندن آثار کانت بود؛ آثاری که برای مردم معمولی غیرقابل درک است. اما برای او کاملاً واضح بود.[۶]

در سال ۱۸۹۵ و در سن ۱۶ سالگی، آلبرت اینشتین در امتحان وروی برای مدرسه فدرال پلی‌تکنیک (که امروزه با نام مؤسسه فناوری فدرال زوریخ (ETH) شناخته می‌شود) در زوریخ شرکت کرد. او در آزمون عمومی رد شد، اما موفق شد در بخش ریاضی و فیزیک نمرات خارق‌العاده‌ای بگیرد.[۹] به توصیه مدیر مدرسه فدرال پلی‌تکنیک، او برای تکمیل دوران مدرسه خود، به‌مدت دو سال (۱۸۹۵ و ۱۸۹۶) به مدرسه آرگوویان کانتونال[i] در ارو، سوئیس رفت. در حالی‌که او در کنار خانواده جوست وینتلر به‌سر می‌برد، به دختر او، ماری علاقه‌مند شد. خواهر آلبرت، مایا،[j] سپس با پسر این خانواده، جوست وینتلر ازدواج کرد.[۹] در ژانویه ۱۸۹۶، آلبرت با موافقت پدرش، برای فرار از خدمت سربازی، شهروندی آلمانی خود را باطل کرد.[۱۱] در سپتامبر ۱۸۹۶، او در آزمون نهایی مدرسه در سوئیس با نمره عالی قبول شد و در ریاضی و فیزیک، نمره کامل ۶ گرفت.[۹][توضیح ۲] سرانجام، آلبرت در ۱۷ سالگی در دوره چهار ساله ریاضی و فیزیک در مدرسه پلی‌تکنیک زوریخ ثبت نام کرد. ماری وینتلر[k] که یک سال بزرگتر از آلبرت بود، برای یک شغل معلمی به اولسبرگ[l] سوئیس نقل مکان کرد.[۹]

همسر صربستانی و آینده آلبرت اینشتین، میلوا ماریچ، که در آن زمان دختری ۲۰ ساله بود، در همان سالی که آلبرت وارد مدرسه پلی‌تکنیک زوریخ شد، در آنجا ثبت نام کرد. او در میان شش دانشجوی رشته ریاضی و فیزیک، تنها دانشجوی زن بود. در طول چند سال بعد، آلبرت و میلوا به یکدیگر علاقه‌مند شدند؛ به‌طوری که ساعت‌های زیادی با هم فیزیک مطالعه می‌کردند. در سال ۱۹۰۰، آلبرت موفق شد در آزمون ریاضی و فیزیک قبول شود و مدرک تحصیلی آن رشته را دریافت کند.[۹] اگرچه برخی مدعیند که میلوا در نوشتن مقاله‌های منتشر شده از اینشتین در سال ۱۹۰۵ همکاری کرده‌است[۱۵][۱۶] اما مورخان فیزیک با بررسی موارد مطرح شده، هیچ‌گونه اثری از مشارکت‌های میلوا مشاهده نکرده‌اند.[۱۷][۱۸][۹][۱۹]

ازدواج و فرزندان

آلبرت و میلوا اینشتین، سال ۱۹۱۲

آلبرت و السا اینشتین، سال ۱۹۲۱

در سال ۱۹۸۷ مکاتبات میان اینشتین و میلوا ماریچ کشف و منتشر شد. این مکاتبات نشان می‌داد که آن دو، دختری به‌نام لیزرل[m] داشته‌اند که در اوایل سال ۱۹۰۲ متولد شده بود و با مادرش میلوا در کنار پدربزرگ و مادربزرگش در نووی ساد زندگی می‌کرده‌است. میلوا بدون فرزندش، به سوئیس بازگشت، فرزندی که نام واقعی و سرنوشتش نامعلوم است. از محتویات نامه اینشتین در سپتامبر ۱۹۰۳ برمی‌آید که آن دختر یا بر اثر بیماری مخملک در خردسالی درگذشته‌است یا او را به خانواده‌ای برای فرزندخواندگی واگذار کرده‌اند.[۲۰][۲۱]

اینشتین و ماریچ در ژانویه سال ۱۹۰۳ ازدواج کردند. در ماه مه سال ۱۹۰۴، پسر آنها هانس آلبرت اینشتین، در برن سوئیس به‌دنیا آمد. دومین پسر آنها، ادوارد در ژوئیه ۱۹۱۰ در زوریخ متولد شد. آلبرت و میلوا در آوریل ۱۹۱۴ به برلین نقل مکان کردند، اما زمانی که میلوا متوجه رابطه عاشقانه اینشتین با عموازده خود، اِلسا شد، با فرزندانش به زوریخ بازگشت. پس از پنج سال زندگی جدا از یکدیگر، سرانجام آنها در ۱۴ فوریه ۱۹۱۹ از یکدیگر طلاق گرفتند.[۹] ادوارد در ۲۰ سالگی مبتلا به شیزوفرنی تشخیص داده شد.[۲۲] مادرش میلوا، از او مراقبت می‌کرد و در این دوران چندین مرتبه او را در آسایشگاه بستری کردند. پس از مرگ میلوا، او برای همیشه بستری شد.[۹]

در نامه‌هایی که در سال ۲۰۱۵ آشکار شدند، اینشتین به ماری وینتلر که زمانی به او علاقه داشت، در مورد ازدواجش با میلوا و همچنین احساس زیادش به ماری گفته بود. اینشتین، این نامه را در سال ۱۹۱۰ و زمانی که میلوا ماریچ، دومین پسر خود را باردار بود، نوشت. او در این نامه گفته‌است: «من هر لحظه به تو فکر می‌کنم با تمام قلبم فکر می‌کنم و (از این‌که، شرایط ما به این‌جا رسید) مانند هر مرد دیگری غمگینم.» او همچنین در مورد «عشق گمراه کننده» (میلوا ماریچ) و زندگی از دست رفته‌ای که می‌توانست با اولین معشوقه‌اش، ماری داشته باشد، سخن گفته‌است.[۲۳]

در سال ۱۹۱۹ و پس از جداشدن از میلوا ماریچ، آلبرت اینشتین با عموازده خود السا لوونتال که از سال ۱۹۱۲ با او در رابطه عاشقانه به‌سر می‌برد،[۲۴] ازدواج کرد.[۲۵][۲۶] در سال ۱۹۳۳، آنها به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کردند. در سال ۱۹۳۵ مشخص شد که اِلسا مبتلا به مشکلات قلبی و کلیوی است. او در نهایت در سال ۱۹۳۵ درگذشت.[۲۷]

در سال ۱۹۲۳، اینشتین عاشق منشی خود، بتی نیومن[n] شد که از اقوام یکی از دوستان نزدیکش به نام هانس موشام[o] بود.[۲۸][۲۹][۳۰][۳۱] در یک مجموعه نامه که توسط دانشگاه عبری اورشلیم در سال ۲۰۰۶ منتشر شد،[۳۲] اینشتین شش زن را توصیف کرده‌است که در حالی که ماری همسر وی بوده، او با آنها زمانی را طی کرده و از جانب آنها هدیه دریافت کرده که مارگارت لیباخ[p] (یک زن بلوند استرالیایی)، استلا کاتزنلنبوگن[q] (زنی مرفه و دارای تجارت گل)، تونی مندل[r] (یک بیوه مرفه یهودی) و اتل میچانوسکی[s] (یک زن برجسته اهل برلین) از جمله آنها بودند.[۳۳][۳۴] انیشتین پس از مرگ همسر دومش السا، او به‌مدت کوتاهی وارد رابطه‌ای با مارگاریتا کوننکوا[t] شد.[۳۵] او یک جاسوس روس بود و اینشتین از این موضوع اطلاع نداشت. همچنین کوننکوا همسر یک مجسمه‌ساز شناخته شده روسی به‌نام سرگی کوننکو[u] بود که مجسمه برنزی اینشتین واقع در مؤسسه مطالعات پیشرفته را ساخت.[۳۶][۳۷]

اداره ثبت اختراع

اینشتین در ۲۵ سالگی (۱۹۰۴)

بعد از فارغ‌التحصیلی در سال ۱۹۰۰، اینشتین تقریباً دو سال ناموفق و دلسردکننده را به‌دنبال یافتن شغل برای تدریس در دانشگاه پشت سر گذاشت. او شهروندی سوئیس را در فوریه سال ۱۹۰۱ کسب کرد، اما به‌دلایل پزشکی توانست از خدمت به‌عنوان سرباز وظیفه رها شود.[۱۱] با کمک پدر مارسل گروسمان، او موفق شد که شغلی در شهر بِرن و در اداره ثبت اختراعات سوئیس،[۳۸][۲۵] به‌عنوان دستیار بررسی درجه سه، پیدا کند.[۳۹][۴۰]

بنیان‌گذاران آکادمی المپیا: آلبرت اینشتین، مائوریس سولوین و کنراد هابیشت[v]

اینشتین در آنجا مشغول بررسی درخواست‌های ثبت اختراعی شد که زمینه‌های مختلفی را شامل می‌شدند: از دستگاه مرتب‌کننده سنگ‌ریزه تا ماشین تایپ الکترومکانیکی.[۴۰] در سال ۱۹۰۳، موقعیت شغلی او در اداره ثبت اختراعات به موقعیتی دائمی درآمد. با این‌حال، تنها زمانی با ارتقای شغلی او موافقت شد که که توانست در فناوری ماشینی به مهارت کامل دست پیدا کند.[۴۱]:۳۷۰

بیشتر کارهای او در دفتر ثبت اختراعات مربوط به انتقال سیگنال‌های الکتریکی و هماهنگ‌سازی الکتریکی و مکانیکی زمان بود. این دو موضوع فنی، به‌وضوح در آزمایش‌های فکری او حضور داشتند و در رسیدن اینشتین به ایده‌های انقلابی او دربارهٔ ماهیت نور و ارتباط بنیادین فضا و زمان نقش داشتند.[۴۱]:۳۷۷

در سال ۱۹۰۲، اینشتین و گروه کوچکی از دوستانش که در بِرن بودند، شروع به راه‌اندازی گروه کوچکی برای بحث کردند که خودشان نامی را به‌تمسخر با عنوان آکادمی المپیا[w] برای آن انتخاب کردند. در این گروه، آنها دور یکدیگر جمع می‌شدند و در مورد مسائل فلسفی و علمی صحبت می‌کردند. آثار هنری پوانکاره، ارنست ماخ و دیوید هیوم از جمله آثاری بودند که آنها در زمینه علم و فلسفه مطالعه می‌کردند.[۲۵] مایکل بسو،[x] پائول ارنفست، مارسل گروسمان، یانوس پلچ،[y] دانیل پوزین،[z] مائوریس سولووین،[aa] استفن ساموئل وایز،[ab] از جمله معروف‌ترین دوستان آلبرت اینشتین به‌حساب می‌آمدند.[۴۲]

اولین مقالات علمی

در سال ۱۹۰۰، اینشتین مقاله‌ای با عنوان «نتیجه‌گیری‌هایی از اثر موئینگی»[ac] در مجله سالنامه فیزیک منتشر کرد.[۴۳][۴۴] در ۳۰ آوریل ۱۹۰۵، او رساله خود را تحت سرپرستی آلفرد کلاینر، استاد فیزیک دانشگاه زوریخ به پایان رساند.[۴۵] پس از تکمیل رساله خود با عنوان «تعیین جدید ابعاد مولکولی»،[ad] او موفق شد که مدرک دکتری خود را از دانشگاه زوریخ دریافت کند.[۴۵][۴۶]

علاوه‌بر این، او در ۲۶ سالگی و در سال ۱۹۰۵ که سال جادویی اینشتین نامیده می‌شود، چهار مقاله استثنایی و پیشگامانه در زمینه‌های اثر فوتوالکتریک، حرکت براونی، نسبیت خاص و هم‌ارزی جرم و انرژی منتشر کرد.

سمت دانشگاهی

Black circle covering the sun, rays visible around it, in a dark sky.

تصویری که آرتور استنلی ادینگتون در سال ۱۹۱۹ از خورشیدگرفتگی تهیه کرد و به‌موجب آن نظریه نسبیت عام اولین تأیید تجربی خود را به‌دست‌آورد.

نیویورک تایمز تأیید «نظریه اینشتین» (در مورد خم شدن گرانشی نور ستارگان دیگر توسط خورشید) را تأیید کرد. این تأیید، براساس بیانیه کنفرانس مشترکی از انجمن سلطنتی و انجمن سلطنتی نجوم در ۶ نوامبر ۱۹۱۹ بود که به اعلام یافته‌های خود در مورد خورشیدگرفتگی ۲۹ مه ۱۹۱۹ در پرنسیپ (آفریقا) و سوبرا برزیل پرداختند.[۴۷]

جایزه نوبل ۱۹۲۱، در ۱۰ دسامبر ۱۹۲۲ به او اعطا شد.

تا سال ۱۹۰۸، او دیگر به‌عنوان یک دانشمند برجسته شناخته می‌شد و توسط دانشگاه برن به‌عنوان مدرس منصوب شده بود. در سال بعد، پس از آن‌که یک سخنرانی در مورد الکترودینامیک و اصل نسبیت در دانشگاه زوریخ انجام داد، آلفرد کلاینر از دانشکده درخواست یک کرسی در فیزیک نظری کرد. درنتیجه این درخواست، در سال ۱۹۰۹، آلبرت اینشتین موفق به گرفتن کرسی موردنظر، با مرتبه علمی استادیار شد.[۴۸]

اینشتین موفق شد پس از دو سال و در سال ۱۹۱۱، در دانشگاه کارل در پراگ به مرتبه علمی استاد تمام دست یابد و همچنین تابعیت اتریش در امپراتوری اتریش-مجارستان را کسب کند.[۲۵][۴۹] در طول مدت اقامتش در شهر پراگ، او چندین مقاله علمی منتشر کرد که پنج مورد از آن‌ها در مورد ریاضیات تابش و نظریه کوانتومی جامدات بود. در ژوئیه ۱۹۱۲، او به دانشگاهی که از آن فارغ‌التحصیل شده بود، یعنی مؤسسه فناوری فدرال زوریخ بازگشت. از سال ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۴، او استاد فیزیک نظری در مؤسسه فناوری فدرال زوریخ بود و مکانیک تحلیلی و ترمودینامیک درس می‌داد. او همچنین در مورد مکانیک کوانتومی، نظریه مولکولی گرما و مشکل نیروی جاذبه به مطالعه پرداخت و در این راه با دوست ریاضی‌دانش، مارسل گروسمان همراه شد.[۵۰]

در ۳ ژوئیه ۱۹۱۳، اینشتین موفق به کسب آرای لازم برای عضویت در

فرهنگستان علوم پروس در برلین شد. ماکس پلانک و والتر نرنست یک هفته پس از آن، او را در زوریخ ملاقات کردند تا او را متقاعد کنند به فرهنگستان محلق شود. علاوه‌بر این، آنها به او سمت ریاست انجمن قیصر ویلهلم برای فیزیک[توضیح ۳] را دادند که قرار بود به‌زودی تأسیس شود.[۹][توضیح ۴]در ۲۴ ژوئیه، او رسماً به عضویت فرهنگستان درآمد و پذیرفت که در سال بعد به امپراتوری آلمان بازگردد.

یکی دیگر از دلایلی که بر روی تصمیم او برای رفتن به برلین تأثیرگذار بود، نزدیکی به اِلسا بود که در آن زمان، در رابطه‌ای عاشقانه با او به‌سر می‌برد. سرانجام در ۱ آوریل ۱۹۱۴، آلبرت اینشتین به برلین رفت و به فرهنگستان محلق شد.[۵۱] زمانی که جنگ جهانی اول شروع شد، طرح ساخت انجمن قیصر ویلهلم برای فیزیک متوقف شد. این انجمن، سرانجام در ۱ اکتبر ۱۹۱۷ با ریاست آلبرت اینشتین تأسیس شد.[۵۲] در سال ۱۹۱۶، اینشتین به ریاست انجمن فیزیک آلمان انتخاب شد و به‌مدت دو سال در آن سمت باقی ماند.[۵۳]

بر اساس محاسبات انجام شده توسط اینشتین دربارهٔ نظریه جدید نسبیت عام در سال ۱۹۱۱، نوری که از جانب ستارگان دیگر می‌آید، باید توسط خورشید خم می‌شود. در سال ۱۹۱۹، این پیش‌بینی توسط آرتور ادینگتون طی خورشیدگرفتگی ۲۹ مه ۱۹۱۹ تأیید شد. این مشاهدات در رسانه‌های بین‌المللی منتشر شدند و این موجب شهرت جهانی اینشتین شد. در ۷ نوامبر ۱۹۱۹، روزنامه مطرح بریتانیایی تایمز، یک تیتر اصلی با این عنوان منتشر کرد: «انقلابی در علم - نظریه جدید کیهان - ایده‌های نیوتونی واژگون شدند.»[ae][۵۴]

در سال ۱۹۲۰، اینشتین به عضویت انجمن سلطنتی فرهنگستان علوم و هنر هلند[af] درآمد.[۵۵] دو سال بعد و در سال ۱۹۲۲، او موفق به کسب جایزه نوبل فیزیک «برای خدماتش به فیزیک نظری، به‌ویژه، کشف قانون اثر فوتوالکتریک» شد.[۵۶] در حالی‌که نظریه نسبیت عام هنوز تاحدی در نظر برخی مجادله‌انگیز به‌شمار می‌رفت، کمیته نوبل در عنوانی که در نظر گرفته بود، حتی اشاره نکرده بود که کار اینشتین در واقع توضیحی برای اثر فوتوالکتریک بود و تنها به ذکر عبارت «کشف قانون» بسنده کرده بود. این توضیح، عملاً موجب شد ایده وجود فوتون به‌حساب نیاید و پذیرش مفهوم فوتون تا سال ۱۹۲۴ و تحقیقات ساتیندرا بوز در زمینه تابش جسم سیاه به‌عقب بیفتد. اینشتین در سال ۱۹۲۱ به‌عضویت انجمن سلطنتی درآمد.[۵۷] او همچنین موفق به دریافت مدال کاپلی از طرف انجمن سلطنتی در سال ۱۹۲۱ شد.[۵۷]

سالهای ۱۹۲۲–۱۹۲۱: سفرهای خارجی

پرتره رسمی آلبرت اینشتین در زمان دریافت جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۲۱

اینشتین، برای اولین بار در ۲ آوریل ۱۹۲۱ به نیویورک سفر کرد و با استقبال رسمی شهردار نیویورک، جان فرانسیس هیلان روبرو شد. او در آنجا به‌مدت سه هفته در دانشگاه‌هایی مانند دانشگاه کلمبیا، دانشگاه پرینستون و در واشینگتن سخنرانی کرد. او همچنین به کاخ سفید نیز رفت که در جریان این ملاقات، نمایندگانی از آکادمی ملی علوم آمریکا او را همراهی می‌کردند. در زمان بازگشت به اروپا، او مهمان فیلسوف و دولت‌مرد انگلیسی، ریچارد هالدان در لندن بود و موفق شد با چهره‌های برجسته علمی و فکری دیدار کند و همچنین در دانشگاه کینگز لندن سخنرانی نماید.[۵۸][۱۱] او همچنین در مقاله‌ای با عنوان «اولین تأثیر من از آمریکا» که در ژوئیه ۱۹۲۱ منتشر کرد، ویژگی‌ها و خصائل آمریکایی‌ها را به‌طور خلاصه توصیف کرد. این مقاله شبیه به نوشته‌ای از الکسی دو توکویل در کتاب دمکراسی در آمریکا بود.[۵۹] بر اساس برخی از مشاهدات، اینشتین به‌صورت واضحی حیرت‌زده شده بود: آنچه یک بازدیدکننده را شگفت زده می‌کند، نگرش شاد و مثبت به زندگی آنهاست. … آمریکایی‌ها دارای اعتماد به‌نفس، خوش‌بین و بدون حسادت هستند و رفتاری دوستانه دارند.[۶۰]:۲۰

آلبرت اینشتین در کنار رابیندرانات تاگور، موسیقی‌دان و برنده جایزه نوبل ادبیات، سال ۱۹۳۰

آلبرت اینشتین در جلسه کمیته بین‌المللی همکاری اندیشمندانه جامعه ملل که او بین سالهای ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۲ از اعضای آن به‌شمار می‌رفت.

در سال ۱۹۲۲، در قالب بخشی از یک تور شش‌ماهه گشت و گذار و سخنرانی، او به آسیا و سپس فلسطین سفر کرد. در این مدت او به سنگاپور، سری‌لانکا و ژاپن رفت و در ژاپن برای هزاران نفر سخنرانی کرد. پس از اولین سخنرانی عمومی، او امپراتور و همسر او را در کاخ سلطنتی ملاقات کرد؛ در حالی که هزاران نفر برای دیدن او آمده بودند. او سپس در نامه‌ای به پسرش، مردم ژاپن را مردمی فروتن، باهوش، باملاحظه و دارای حسی واقعی برای هنر توصیف کرد.[۲۵] اینشتین در یادداشت‌هایی که مربوط به خاطرات سفرهایش در سالهای ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۳ به آسیا بود و در سال ۲۰۱۸ مجدداً کشف شدند، مواردی را در مورد مردم کشورهای ژاپن، چین و هند نوشته‌است که به‌عنوان بیگانه‌هراسی و قضاوت بر اساس نژاد توصیف شده‌اند.[۶۱]

در سال ۱۹۲۲، چون اینشتین در سفر به خاور دور به‌سر می‌برد، نتوانست در مراسم جایزه نوبل که در شهر استکهلم سوئد و در دسامبر آن سال برگزار شد، حضور پیدا کند. یک دیپلمات آلمانی از طرف او مسئولیت سخنرانی و گرفتن جایزه را به‌عهده گرفت و در زمان سخنرانی، نه تنها اینشتین را به‌خاطر دستاوردهای علمی ستود بلکه از او به‌عنوان یک فعال صلح بین‌المللی یاد کرد.[۶۲]

در مسیر برگشت، اینشتین ۱۲ روز را در فلسطین سپری کرد. این سفر، تنها سفر او به آن منطقه بود. در زمان حضورش، طوری از او استقبال شد که گویی او رئیس دولت است، استقبالی که برای یک فیزیک‌دان سابقه نداشت. در زمان رسیدنش به خانه کمیسر عالی بریتانیا، هربرت ساموئل، به‌پاس ورودش، خوش آمدگویی با شلیک توپ[ag] انجام شد.

در زمان اقامتش در خانه هربرت ساموئل، سیل گسترده‌ای از مردم برای دیدن و شنیدن سخنان او به سمت محل اقامتش هجوم آوردند. او در زمان صحبت با مخاطبین، شادی خودش را از این موضوع ابراز کرد که مردم یهود نیز بالاخره توسط بقیه ملت‌ها به‌عنوان یک ملت شناخته می‌شوند.[۲۵]

اینشتین همچنین در سال ۱۹۲۳ به‌مدت دو هفته از اسپانیا ملاقات کرد و طی آن ملاقات کوتاهی با سانتیاگو رامون ئی کاخال داشت و دیپلمی را از پادشاه اسپانیا، آلفونسوی سیزدهم دریافت کرد که به موجب آن، اینشتین به عضویت فرهنگستان علوم اسپانیا درآمد.[۶۳]

از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۲، اینشتین به‌عنوان یکی از اعضای کمیته بین‌المللی همکاری اندیشمندانه جامعه ملل در ژنو (با چند ماه وقفه در سالهای ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۴) بود[۶۴] که به منظور همکاری و تبادل علمی دانشمندان، پژوهشگران، معلمین، هنرمندان و متفکرین تشکیل شده بود.[۶۵] استاد فیزیک سابق اینشتین، هندریک لورنتز و ماری کوری از اعضای دیگر این کمیته بودند.

سالهای ۱۹۳۱–۱۹۳۰: سفر به آمریکا

آلبرت اینشتین و چارلی چاپلین در مرسم افتتاحیه فیلم روشنایی‌های شهر در هالیوود، ژانویه ۱۹۳۱

در دسامبر ۱۹۳۰، اینشتین برای مرتبه دوم از آمریکا بازدید کرد و البته از ابتدا قصدش این بود که تنها به‌مدت دو ماه و برای انجام تحقیقات در مؤسسه فناوری کالیفرنیا، در این کشور بماند. پس از این‌که توجه عامه مردم آمریکا به حضور اینشتین در سفر اولش به آمریکا جلب شد، او و مدیران برنامه‌هایش، تلاش کردند که حریم خصوصی او را هرچه‌بیشتر حفظ کنند. اگرچه سیلی از نامه‌ها و تلگراف‌ها برای دعوت از او روانه شد، با این‌حال او همه آنها را رد کرد.[۲۵]

پس از ورود به نیویورک، اینشتین به مکان‌ها و رویدادهای مختلفی برده شد که بازدید از محله چینی‌ها، صرف ناهار با سردبیر مجله نیویورک تایمز و تماشای اجرای کارمن[ah] در تالار اپرای متروپولیتن نیویورک که در آن مورد تشویق حضار قرار گرفت، از جمله آنها بود. در طول این چند روز، کلید شهر نیویورک توسط شهردار نیویورک، جیمی واکر[ai] به او داده شد و با رئیس دانشگاه کلمبیا که از او به‌عنوان «فرمانروای ذهن»[aj] یاد کرده بود، دیدار کرد.[۲۵] هری امرسون فوسدیک[ak] رهبر مسیحی کلیسای ریورساید[al] در نیویورک او را به گردشی به درون کلیسا برد و به او مجسمه‌ای را نشان داد که در ابعاد واقعی از اینشتین توسط کلیسا ساخته شده بود و در محل مدخل ورودی کلیسا قرار داده شده بود.[۲۵] همچنین در مدت زمان اقامت اینشتین در نیویورک، او به جمعیت ۱۵ هزار نفری میدان مدیسون پیوست و همراه آنها به برپایی جشن حنوکا پرداخت.[۲۵]

رابرت آ. میلیکان و آلبرت انیشتین در مؤسسه فناوری کالیفرنیا، ۱۹۳۲

در ادامه، اینشتین به کالیفرنیا سفر کرد، جایی که او رئیس مؤسسه فناوری کالیفرنیا و برنده جایزه نوبل، رابرت میلیکان را ملاقات کرد. دوستی با میلیکان کمی عجیب و غریب به‌نظر می‌رسید، چراکه میلیکان میل شدیدی به نظامی‌گری میهن‌پرستانه[am] داشت، در حالی‌که اینشتین یک صلح‌طلب شناخته شده بود.[۲۵] در طول یک سخنرانی برای دانشجویان کلتک، او به این موضوع اشاره کرد که زیانی که علم ایجاد کرده‌است، به‌مقدار کمی، بیشتر از فوایدش بوده‌است.[۲۵]

تنفر از جنگ، منجر شد که اینشتین، رابطه نزدیکی با دو صلح‌طلب معروف یعنی آپتون سینکلر و چارلی چاپلین ارتباط دوستانه‌ای برقرار کند. کارل لمله رئیس وقت یونیورسال پیکچرز برای اینشتین بازدیدی را برگزار کرد که طی آن او را با چاپلین آشنا کرد. این ملاقات سبب شد که چاپلین، اینشتین و اِلسا را برای صرف شام به خانه خود دعوت کند. چاپلین در مورد اینشتین می‌گوید که او دارای یک شخصیت بیرونی،[an] آرام و نجیب است که به‌نظر می‌رسد در حال پنهان کردن «باطن فوق‌العاده عاطفی»[ao] خود است که این ناشی از «انرژی فوق‌العاده فکری»[ap] اوست.[۶۶]:۳۲۰

چند روز بعد، قرار بود یکی از فیلم‌های چاپلین با نام روشنایی‌های شهر اکران شود و به همین خاطر چاپلین، اینشتین و اِلسا را برای محلق شدن به او به‌عنوان مهمان ویژه دعوت کرد. والتر ایزاکسون زندگی‌نامه نویس اینشتین، این لحظه را به‌عنوان «یکی از به‌یاد ماندنی‌ترین لحظات، در عصر جدید چهره‌های مشهور» توصیف می‌کند.[۲۵] چاپلین پس از بازگشت از سفر بعدی خود که به برلین، در خانه خود، از اینشتین دیدار کرد و در مورد آپارتمان کوچک محقرانه او و پیانویی که اینشتین آن را می‌نواخت، صحبت کرد. چاپلین تصور می‌کرد این پیانو احتمالاً توسط نازی‌ها به عنوان هیزم، برای برقراری آتش استفاده شده‌است.[۶۶]:۳۲۲

سالهای ۱۹۳۳: مهاجرت به آمریکا

کاریکاتوری از اینیشتین که بالهای صلح‌طلبی خودش را کنار انداخته‌است و شمشیری با عنوان «آمادگی» در دست دارد.

در فوریه ۱۹۳۳، در حالی‌که اینشتین در حال گذراندن سفری به آمریکا بود، متوجه شد که نازی‌ها در آلمان تحت فرماندهی آدولف هیتلر، به‌قدرت رسیده‌اند.[۱۱][۲۵] در همین زمان او مشغول گذراندن سومین دوره دوماهه از فرصت مطالعاتی خود در مؤسسه فناوری کالیفرنیا در پاسادنا بود. اینشتین و همسرش اِلسا، در ماه مارس به اروپا بازگشتند و طی همین سفر متوجه شدند که حکومت رایش در آلمان، فرمان فعال‌سازی ۱۹۳۳[aq] را در ۲۳ مارس تصویب کرده‌است که طی آن دولت هیتلر عملاً به یک رژیم دیکتاتور تبدیل شد و برهمین اساس آنها نتوانستند به برلین سفر کنند. آنها سپس متوجه شدند که کلبه آنها توسط نازی‌ها تصرف و قایق بادبانی اینشتین توقیف شده‌است. در ۲۸ مارس، به‌محض این‌که اینشتین پایش به شهر آنتورپ در خاک بلژیک رسید، فوراً به کنسولگری آلمان رفت و پاسپورت خود را تحویل داد و به این طریق رسماً ملیت آلمانی خود را باطل کرد.[۲۵] نازی‌ها سپس قایق او را فروختند و کلبه او را به کمپ جوانان طرفدار هیتلر تبدیل کردند.[۶۷]

وضعیت پناهندگی

در آوریل ۱۹۳۳، اینشتین متوجه شد که حکومت آلمان، قانونی را تصویب کرده‌است که مانع از تصدی سمت‌های رسمی توسط یهودیان می‌شود که تدریس در دانشگاه نیز از جمله این سمت‌ها بود.[۲۵] جرالد هولتون فیزیک‌دان و مورخ آمریکایی اوضاع را این‌گونه توصیف می‌کند که عملاً هیچ‌یک از همکارانشان به این موضوع که هزاران دانشمند یهودی به یک‌باره مجبور به ترک موقعیت شغلی خود شده بودند و اسامی آنها از مؤسسه‌ها و دانشگاه‌های محل کارشان حذف شده بود، اعتراض نکردند.[۶۰]

یک ماه بعد، کارهای اینشتین، مورد حمله اتحادیه دانشجویی آلمان[ar] در کتاب‌سوزان نازی‌ها قرار گرفت. این مراسم به تحریک جوزف گوبلز که مخالف سرسخت یهودیان بود،[۲۵] آغاز شده بود. یکی از مجله‌های آلمان نام اینشتین را با عنوان «هنوز اعدام نشده‌است»[as] در فهرست دشمنان رژیم آلمان آورد و جایزه‌ای ۵۰۰۰ دلاری برای سر او تعیین کرد.[۲۵][۶۸] اینشتین در نامه‌ای دیگر که به دوست فیزیک‌دان خود، ماکس بودن که پیش‌تر آلمان را به مقصد انگلیس ترک کرده بود، نوشت: «باید اقرار کنم که این میزان از خشونت و بزدلی که مشاهده می‌کنم مرا متعجب نموده‌است».[۲۵] پس از مهاجرت به آمریکا، او کتاب سوزی نازی‌ها را «قلیان احساسی خودجوش»[at] توسط یک سری «روشن‌فکر عامه پسند»[au] نامید که «بیشتر از هرچیزی در جهان از تأثیر انسانی دارای قدرت تفکر و استقلال فکری» می‌ترسند.[۶۹]

کارت مربوط به ورود اینشتین به خاک انگلیس در ۲۷ مه ۹۳۳، زمانی که از اوستنده در بلژیک به دوور در انگلیس پرواز کرد تا به آکسفورد برود.

اینشتین که حالا خانه‌ای دائمی نداشت، در مورد این‌که محل زندگی و کار او کجا خواهد بود، نامطمئن بود. او به‌همان اندازه نیز نگران سرنوشت تعداد بی‌شماری از دانشمندانی بود که در آلمان گرفتار رژیم نازی شده بودند. او یک خانه در دو آن در بلژیک اجاره کرد که چند ماهی در آن زندگی کرد. در اواخر سال ۱۹۳۳، به دعوت فرمانده نیروی دریایی، اولیور لاکر-لامپسون[av] که از چندین سال پیش با اینشتین رابطه دوستانه‌ای برقرار کرده بود، برای شش هفته به انگلیس رفت. لاکر-لامپسون از او دعوت کرد تا در نزدیکی در خانه او در شهرک کومر، در یک کابین چوبی در روستایی به‌نام روتن اقامت کند. برای محافظت از اینشتین، لاکر-تامپسون دو محافظ استخدام کرد تا از او در کابینی که قرار بود در آن اقامت کند، محافظت کنند. در ۲۴ ژوئیه ۱۹۳۳، تصویری از این محافظین با اسلحه شات‌گان و در حال نگهبانی از اینشتین در روزنامه دیلی هرالد[aw] منتشر شد.[۲۵][۷۰] لاکر-تامپسون اینشتین را به ملاقات چرچیل، آستن چیمبرلن و نخست‌وزیر سابق، دیوید لوید جرج برد.[۲۵] اینشتین از آنها خواست تا به یهودیان کمک کنند تا از آلمان خارج شوند. مورخ بریتانیایی، وینستون گیلبرت اشاره می‌کند که چرچیل فوراً پاسخ مثبت داد و پس از آن، دوست فیزیک‌دان خودش، فریدریش لیندمان را به آلمان فرستاد تا به خروج دانشمندان آلمانی و اسکان دادن آن‌ها در دانشگاه‌های بریتانیایی کمک کند.[۷۱] چرچیل سپس متوجه شد که خروج یهودیان از آلمان موجب کاهش سطح استانداردهای فنی آلمانی‌ها شده‌است که این موجب برتری نیروهای متفقین بر آلمانی‌ها از نظر فناوری شد.[۷۱]

اینشتین سپس با سران کشورهای مختلف از جمله نخست‌وزیر ترکیه، عصمت اینونو تماس گرفت. اینشتین در نامه‌ای در سپتامبر ۱۹۳۳، از او درخواست کمک به دانشمندان یهودی بیکار شده را کرد. در نتیجه این نامه اینشتین و دعوت دانشمندان یهودی به ترکیه، در مجموع جان ۱۰۰۰ نفر از آنها نجات داده شد.[۷۲]

در همین زمان که اینشتین مشغول گفتگو و کمک به حل مشکل بحران اروپا بود، لاکر-تامپسون لایحه‌ای به مجلس ارائه کرد که در آن شهروندی انگلیسی برای اینشتین در نظر گرفته شده بود.[۷۳] او در یکی از سخنرانی‌هایش رفتار آلمان با یهودیان را تقبیح کرد و در همان زمان از آنجا که یهودیان از همه جا رانده شده بودند، طرحی را برای اسکان آنها در فلسطین مطرح کرد.[۷۴] او در سخنرانی خود اینشتین را یک «شهروند دنیا» توصیف کرد که باید حداقل به او یک پناهگاه موقت در بریتانیا داده شود.[۷۵] با وجود سخنرانی لاکر-تامپسون در حمایت از اینشتین، هردو لایحه‌ای که در این زمینه ارائه شده بود، رد شد، با این‌حال اینشتین پیشنهادی که پیش‌تر از طرف مؤسسه مطالعات پیشرفته در دانشگاه پرینستون در شهر نیوجرسی که پیش‌تر به او ارائه شده بود را پذیرفت تا بتواند از این طریق به‌عنوان محقق مقیم،[ax] ساکن آمریکا شود.[۷۳]

محقق مقیم در مؤسسه مطالعات پیشرفته

پرتره‌ای از آلبرت اینشتین در پرینستون، سال ۱۹۳۵

در اکتبر ۱۹۳۳، اینشتین به‌دنبال یک پیشنهاد کاری در مؤسسه مطالعات پیشرفته، به آمریکا بازگشت[۷۳][۱۱] که عملاً نوعی پناهندگی علمی برای فرار از رژیم آلمان نازی به‌حساب می‌آمد.[۷۶] در آن زمان، اغلب دانشگاه‌های آمریکایی مانند هاروارد، پرینستون و ییل، دارای کم‌ترین میزان یا به‌کلی فاقد دانشجویان و اعضای هیئت علمی یهودی بودند که این موضوع در نتیجه سهمیه بندی یهودیان[ay] بود. این موضوع نهایتاً در اواخر ۱۹۴۰ میلادی به اتمام رسید.[۷۶]

اینشتین هنوز در مورد آینده خود مردد بود. او از چندین دانشگاه اروپایی پیشنهادهایی دریافت کرد؛ از جمله کرایست چرچ در آکسفورد که پیش‌تر بین سال‌های ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۳، سه دوره کوتاه در آنجا حضور داشت و از آنجا یک پیشنهاد دانشجویی پنج ساله دریافت کرده بود.[۷۷][۷۸] با این‌حال، او سرانجام در سال ۱۹۳۵ به این نتیجه رسید که اقامت دائمی در آمریکا را بپذیرد و برای اخذ تابعیت درخواست دهد.[۷۳][۱۱] همکاری اینشتین با مؤسسه مطالعات پیشرفته تا سال ۱۹۵۵ یعنی تا زمان مرگ او ادامه داشت.[۷۹] او یکی از چهار نفری بود که در این مؤسسه جدید انتخاب شده بودند (دو نفر دیگر از آن چهار، جان فون نویمان و کرت گودل بودند). اینشتین به‌سرعت ارتباط دوستانه‌ای با گودل برقرار کرد. این دو مسیرهای طولانی را با یکدیگر قدم می‌زدند و در مورد کارهایشان صحبت می‌کردند. در پرینستون، بروریا کافمن[az] دستیار او بود که سپس خود فیزیک‌دان شد. در طول این دوره، اینشتین، تلاش کرد تا نظریه میدان یکپارچه را توسعه دهد و همچنین تفسیر پذیرفته شده از مکانیک کوانتومی را رد کند که در انجام هر دو مورد، ناموفق بود.

دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹
11:26

آلبرت اینشتین در ۱۴ مارس ۱۸۷۹ میلادی در شهر اولم در پادشاهی وورتمبرگ آلمان، در خانواده‌ای یهودی به دنیا آمد.[۷] پدر او، هرمان اینشتین،[a] یک فروشنده و مهندس و مادرش پائولین کُخ[b] بود. در سال ۱۸۸۰ اندکی پس از تولد اینشتین، خانواده اینشتین به مونیخ مهاجرت کردند و در آنجا پدر اینشتین و عموی او یاکوب،[c] یک تجارت کوچک برای نصب گاز و آب تأسیس کردند. از آنجا که این تجارت از نظر اقتصادی رضایتبخش بود، آنها در سال ۱۸۸۵ تصمیم گرفتند، با حمایت کل خانواده، کارخانهٔ تولید لوازم الکتریکی[d] راه‌اندازی کردند.[۷] شرکت پدرش موفق بود و نیروگاه‌های برق را در شوابینگ در مونیخ و وارزه و سوسا در ایتالیا را تأمین می‌کرد.[۸]

خانواده اینشتین از یهودیانی اشکنازی بودند که خیلی سخت‌گیر نبودند و از همین رو، آلبرت از سن ۵ سالگی به‌بعد و به‌مدت سه سال، در یک مدرسه ابتدایی کاتولیک در مونیخ درس می‌خواند. در سن هشت سالگی، او به مدرسه لوتیپولد[e] فرستاده شد تا تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را ادامه دهد. او هفت سال بعد، امپراتوری آلمان را ترک کرد.[۹]

در سال ۱۸۹۴، کارخانه هرمان و جیکوب، چون سرمایه لازم برای تبدیل تجهیزات خود از استاندارد جریان مستقیم (DC) به استاندارد کارآمدتر جریان متناوب (AC) را در اختیار نداشت، قادر به تأمین لوازم الکتریکی نیروگاه‌های برق نبود.[۱۰] این ناکامی موجب شد که خانواده مجبور به فروش شرکت شود. خانواده اینشتین در جستجوی شغل، راهی ایتالیا شد، ابتدا در میلان و چند ماه بعد در پاویا ساکن شدند. زمانی که خانواده اینشتین به پاویا نقل مکان کردند، آلبرت که ۱۵ ساله بود، در مونیخ ماند تا تحصیلاتش را در مدرسه لوتیپولد به اتمام برساند. پدر او تمایل داشت که آلبرت رشته مهندسی برق را ادامه دهد، از طرفی آلبرت به‌خاطر برخوردهایی که با مسئولین مدرسه داشت از آنها و روش آموزشی آنها متنفر شده بود. او بعداً در مورد آن دوران گفت که روش سخت‌گیرانه به‌یادسپاری و حفظ کردن مطالب، موجب از بین رفتن روحیه یادگیری و خلاقیت شده بود. در پایان دسامبر ۱۸۹۴، او به برای پیوستن به خانواده‌اش در پاویا، به ایتالیا سفر کرد و این کار را با متقاعد کردن مدرسه با کمک گواهی یک پزشک انجام داد.[۱۱] در طول مدتی که او در ایتالیا به‌سر می‌برد، مقاله‌ای کوتاه با عنوان «در مورد بررسی وضعیت اتر در یک میدان مغناطیسی»[f] به رشته تحریر درآورد.[۹][۱۲]

اینشتین حتی از دوران جوانی تبحر خاصی در ریاضی و فیزیک داشت و از هم رده‌های خود چند سال جلوتر بود. او از ۱۲ سالگی شروع به خودآموزی جبر و هندسه اقلیدسی در طول یک تابستان کرد. علاوه‌بر این، او توانست در سن ۱۲ سالگی به‌صورتی مستقل، اثباتی اختصاصی برای قضیه فیثاغورس بیابد.[۱۳] معلم خانوادگی آنها مکس تالمود،[g] می‌گوید بعد از آن که به آلبرت ۱۲ ساله، کتاب درسی هندسه دادم، او طی مدت کوتاهی تمام کتاب را مطالعه کرد. از آن به بعد، او وقت خود را به ریاضیات پیشرفته‌تری اختصاص داد. به‌طوری که در مدت زمان کوتاهی ریاضیات او به حدی پیشرفت کرد که من نمی‌توانستم پابه‌پای او ادامه دهم.[۶] علاقه آلبرت اینشتین به هندسه و جبر، موجب شد که در سن ۱۲ سالگی به این نتیجه برسد که می‌توان طبیعت را به‌صورت یک «ساختار ریاضی»[h] درک کرد.[۶] آلبرت خودآموزی علم حساب را در ۱۲ سالگی آغاز کرد و زمانی که ۱۴ ساله شده بود، به گفته خودش در انتگرال و حساب دیفرانسیل به استادی رسیده بود.[۶]

  • هرمان اینشتین
    (پدر اینشتین)

  •  
  • پائولین کُخ
    (مادر اینشتین)

  •  
  • مایا اینشتین
    (خواهر اینشتین)

 

انیشتین در 14 سالگی
دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹
11:22

Albert Einstein Head.jpg

 

آلبرت اَینشتَین (به آلمانی: Albert Einstein؛ ۱۴ مارس ۱۸۷۹ – ۱۸ آوریل ۱۹۵۵) فیزیک‌دان نظری آلمانی بود که نظریه نسبیت را به‌عنوان مهم‌ترین دستاوردش توسعه داد که در کنار مکانیک کوانتومی دو ستون فیزیک مدرن به‌شمار می‌روند و به‌خاطر تاثیرش بر فلسفه علم نیز شناخته می‌شود. در نظر عامه مردم، اینشتین بیشتر به‌خاطر فرمول هم‌ارزی جرم و انرژی یعنی E=mc۲ شهرت دارد که از آن به‌عنوان معروف‌ترین فرمول در سراسر جهان یاد می‌شود. او «برای خدماتش در زمینه فیزیک نظری و به‌ویژه کشف قانون اثر فوتوالکتریک»، موفق به کسب جایزه نوبل در سال ۱۹۲۱ شد.

اینشتین در امپراتوری آلمان و در یک خانواده یهودی زاده شد. او در سال ۱۸۹۵ به سوئیس رفت و ملیت آلمانی خود را در ۱۸۹۶ باطل کرد. در سال ۱۹۰۰، موفق به اخذ مدرک دیپلم در زمینه ریاضی و فیزیک از مدرسه پلی‌تکنیک فدرال در زوریخ شد. او پس از مدتی موفق شد که به‌عنوان بازرس ثبت اختراع در اداره ثبت اختراعات سوئیس در بِرن مشغول به‌کار شود و بین سال‌های ۱۹۰۲ تا ۱۹۰۹ در این سمت باقی ماند.

او در ۲۶ سالگی، چهار مقاله استثنایی و پیشگامانه در مورد اثر فوتوالکتریک، حرکت براونی، نسبیت خاص و هم‌ارزی جرم و انرژی منتشر کرد که توجه جهان علم را به‌خود جلب کرد و در همین سال نیز موفق به اخذ مدرک دکتری خود از دانشگاه زوریخ شد. در مدت زمان کوتاهی پس از انتشار کارش در زمینه نسبیت خاص، اینشتین کارش را برای توسعه این نظریه به میدان گرانشی آغاز کرد، که در نهایت در سال ۱۹۱۶ تحت عنوان نسبیت عام منتشر شد و آن را برای مدل‌سازی کیهان به‌کار برد. او همچنین به بررسی خواص حرارتی نور و نظریه کوانتومی تابش پرداخت که در نهایت به بنیان‌گذاری نظریه فوتونی نور منتهی شد.

در سال ۱۹۳۳ در زمان حضورش در ایالات متحده آمریکا، آدولف هیتلر به قدرت رسید و دیگر به آلمان بازنگشت. در آستانه جنگ جهانی دوم او از نامه‌ای حمایت کرد که در مورد توسعه بالقوه «بمب‌های جدید فوق‌العاده خطرناک» هشدار داده می‌شد و توصیه می‌کرد که ایالات متحده تحقیقات مشابهی را آغاز کند. اینشتین ایده استفاده از شکافت هسته‌ای به‌عنوان سلاح را به‌صورت عمومی محکوم می‌کرد و به‌همراه برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی بیانه‌ای را با عنوان بیانیه راسل–اینشتین امضا کرد.

او از سال ۱۹۰۸، تدریس فیزیک نظری در دانشگاه برن را شروع کرد و در سال‌های بعد، در دانشگاه زوریخ، دانشگاه کارل در پراگ رفت و مدرسه پلی‌تکنیک فدرال در زوریخ به تدریس ادامه داد. در سال ۱۹۱۴، او به عضویت فرهنگستان علوم پروس در برلین درآمد و به‌مدت ۱۹ سال در آنجا ماند. اینشتین از همکاران مؤسسه مطالعات پیشرفته در دانشگاه پرینستون در شهر نیوجرسی بود که تا پایان عمرش در سال ۱۹۵۵ نیز این همکاری را حفظ کرد. او بیش از ۳۰۰ مقاله علمی و ۱۵۰ مقاله غیرعلمی منتشر کرد. دستاوردهای فکری و جدید او موجب شد که نام اینشتین معادلی برای هوش و نبوغ محسوب شود.

  • 👸🏻ـسلام دوست عزیز ! سلام ملکه زندگی ات

  • 🎀💖از لحظه لحظه زندگی ات نهایت استفاده رو بکن
  • آخرین خبر ها :

    چالش تابستانه وبلاگ(تابستانه های من) شروع شد : برای شرکت در چالش به شماره ی09394306685در واتساپ پیام ارسال کنید.

دُنــ🌙ـیــآیـِِـ یِکـ🍭 مَلـَکـ👸🏻ـه

به دنیای ملکه ها خوش اومدی!🍡

سلام به همه🌙

هلیا هستم‌ مدیر وب و نویسنده🖐🏻


اینجا سعی داریم هنرمندی های شما رو به ارمغان بیاریم و شما میتونید حتی با نویسنده هم در ارتباط باشین ! ♡♡☆☆

یادت باشه که تو توی زندگی تکی و جز تو کسی نیست 🤞

تو کتاب زندگی فصل نوجوون ها شادترین فصله که باید ازش خیلی درست استفاده کنیم تا داریمش و گرنه رفته و هیچ استفاده ای ازش نکردیم و خلاص و دیگه برنمیگرده✨

که البته یه روزی این فصل هم با گذر زمان تموم میشه پس ؛ باید از این فصل نهایت استفاده رو ببریم  ؛حواست جمع باشه که هیچ وقت دوباره برنمیگرده


اینطوری یست که هر روز یه صفحه شو باز کنی و کار های بیهوده انجام بدی و ازش لذت نبری ؛ بابا تو میدونی هیچ کس مثل تو این فرصت رو نداره ، تو باید از اون صفحه به طرز شایسته ای استفاده کنی!
حواست پس خوب جمع باشه چون هر صفحه ش جادویــــهـ ✨

قوانین وب  :🔔
1- ورود پسرا ممنـــــــوع❌

2- تبادل میشه با ادم حسابی ها 😏

3-نویسنده قبول میکنیــــــم✔

4-سفارش  نمیپذیریـــــم❌

5-لطفا نظر بدین تا با کمک شما وب زیباتر شه💬

6-گفتینو اون پایین هست👇🏻⤵️

7-کپی از مطالب ممنـــــوع❌(هر چند قفل کلیک راست گذاشتم)

9- ربات وب گذاشتم که اگه کپی کنین حک تون میکنه و دیگه وارد وب نمیتونین بشین ⚠️

10- ورود آقایون به وب کاملا و مطلقا ممنوع⛔🚫⚠️

11-نویسنده به شرطی قبول می‌کنم که توی چالش ها شرکت کنین
12- وبلاگ های محشر توی لینک ها قرار میگیره ⚘❣❣
13. ورود افراد بی شخصیت و بی ادب به وب ممنوع


"لازمه ها:"✳

¹ ادبتون رو رعایـت کنین.

² تهمـت نزنین.

⁴ با بقیه محتـرمانه برخورد کنین.

⁵ دعوا هم برای آرامش روح خودتون نکنین=|

⁶ نویسنده نمیپذیرم^^🚫

⁷ خوشحال میشیم برای رفع خستگیمون نظر بدین^^

💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

خب حالا برو و از دنیایی که برات ساختم لذت ببر 🦄🥰
َ
َ
َتاریخ تولد وب 🎉: 4/7/1399🌻
.